ما از کودکی با این شعار کلیشهای بزرگ شدهایم که «برندهها هرگز جا نمیزنند و جا زنندهها هرگز برنده نمیشوند».
اما اریک بارکر در کتاب خود (Barking Up the Wrong Tree)، پرده از حقیقتی برمیدارد که کمتر کسی جرأت بیان آن را دارد: گاهی اوقات، رها کردن بهترین و هوشمندانهترین کاری است که میتوانید انجام دهید.
در جهانی که شبانهروزش تنها 24 ساعت است، اگر شجاعتِ رها کردن مسیرهای اشتباه را نداشته باشیم، هرگز زمان و انرژی کافی برای پرداختن به آنچه واقعاً اهمیت دارد، نخواهیم داشت. در واقع، رها کردنِ یک مسیر غلط، پیشنیازِ تمرکز بر یک مسیر درست است.
البته این بدان معنا نیست که ارزش «پافشاری و استقامت» را نادیده بگیریم. قطعا اگر در یک ماراتن تنها بعد از طی کردن 42 کیلومتر به دلیل خستگی کنار بکشید، هرگز روبان خط پایان را لمس نخواهید کرد
اما کارشناسان توسعه فردی معتقدند که ما باید نگاهمان را به مفهوم «انصراف دادن» تغییر دهیم.
استعفا دادن یا ترک یک مسیر نباید همیشه به عنوان آخرین تیر ترکش یا نماد ضعف تلقی شود؛ بلکه باید آن را به عنوان یک ابزار استراتژیک به رسمیت شناخت.
تحقیقات روانشناختی نشان میدهد که ترک یک شغل فرسایشی، پایان دادن به یک رابطه سمی، یا حتی دست کشیدن از آرزویی که دیگر با ارزشهای امروزِ ما همخوانی ندارد، در صورتی که با آگاهی انجام شود، مستقیماً به افزایش شادی، سلامت روان و موفقیتهای پایدارتر منجر میشود.
مشکل اینجاست که ما فراموش میکنیم انسان در طول زمان تغییر میکند؛ هدفی که پنج سال پیش برای شما ایدهآل بوده، ممکن است امروز کاملاً اشتباه باشد.
با این حال، چرا وقتی میدانیم یک مسیر اشتباه است، باز هم رها کردنِ آن تا این حد برایمان دشوار است؟
پاسخ این سوال در دو خطای شناختیِ قدرتمند در مغز انسان نهفته است:
1. سوگیری اجتناب از زیان (Loss Aversion)
انسانها از ضرر کردن بیشتر از سود نبردن متنفرند. اگر از شما بپرسند: «ترجیح میدهید 100 دلار از دست بدهید یا شانسِ بردنِ 100 دلار را از دست بدهید؟»، اکثر افراد گزینه دوم را انتخاب میکنند؛ در حالی که از نظر منطقی، نتیجه نهایی هر دو (نداشتنِ 100 دلارِ اضافه) یکی است.
ضرر، به شکل عجیبی ما را فلج میکند.
2. خطای هزینه هدررفته (Sunk Cost Fallacy)
ما اسیر سرمایهگذاریهای گذشتهمان (پول، زمان، احساسات) میشویم. فردی که سالها وقت و هزینه صرف گرفتن مدرک پزشکی یا حقوق کرده است، حتی اگر از شغلش متنفر باشد، حاضر به تغییر مسیر نیست. او در واقع به جای ساختنِ آینده، در حال پرداختِ تاوان برای گذشته است.
همین دو خطا سرِ میز معامله چه میکنند
در بازار، این دو خطا اسم دیگری دارند. اجتناب از زیان همان چیزی است که نمیگذارد موقعیت بازنده را ببندید، چون بستنش یعنی پذیرفتن رسمی ضرر؛ تا وقتی باز است، هنوز «روی کاغذ» است. هزینهٔ هدررفته هم همان است که میگوید «اینهمه صبر کردم، حالا که نمیشود بیرون بیایم» — در حالی که پولی که رفته، در تصمیم امروز هیچ نقشی ندارد.
هزینهٔ ندانستن این دو، جای دیگری خودش را نشان میدهد: سرمایهای که در یک موقعیت بازنده قفل مانده، همان سرمایهای است که برای فرصت بعدی ندارید. حرفهای ضرر کردن دقیقاً همین مهارت است.
در نهایت، شاید وقت آن رسیده که باورهای قدیمیمان را دور بریزیم. پرندهای که روی زمین راه میرود را تصور کنید؛ او برای پرواز چارهای ندارد جز اینکه پاهایش را از زمین جدا کند. پرندهها زمین را ترک میکنند، اما هیچکس به این کارِ آنها نمیگوید «شکست». آنها زمین را رها میکنند تا انرژی خود را صرف بُعدِ بالاتری از حرکت کنند.
شاید راز بزرگ زندگی دقیقاً در همین نقطه نهفته باشد؛ رسیدن به همان چیزی که هرگز از «ترک کردن» انتظارش را نداریم : پیروزی
