این یک راهنمای گامبهگام نیست، یک روایت شخصی است: سه سال اول کسی که بیش از 2,000 معامله انجام داد تا بفهمد «نقطهٔ طلاییِ ورود» چیزی نیست که بشود پیدایش کرد. اگر بیشتر وقتتان صرف پیدا کردن لحظهٔ درستِ خرید میشود، اینجا میخوانید که چرا آن جستوجو تمام نمیشود، و بزرگان بازار بهجای نقطهٔ ورود از چه چیزی حرف میزنند.
دو هزار معامله، و هیچ نقطهٔ طلایی
در طول 3 سال اول کارم بیش از 2,000 معاملهٔ کوچک و بزرگ انجام داده بودم. تقریباً هیچ استراتژیای نمانده بود که ناخنکی به آن نزده باشم. هیچ قاب زمانیای نبود که دستکم چند روزی در آن خرید و فروش نکرده باشم؛ از معاملات بلندمدت در قابهای روزانه و هفتگی گرفته تا معاملات تیغزنی در قابهای پنج دقیقهای.
شاید اگر با دقت بیشتری میگشتم، هنوز در اتاقکهای مجازیِ سایتهای تحلیلیِ بازار سرمایه تکوتوک استراتژیهایی پیدا میکردم که چند روز دیگر مرا سرِ کار بگذارند تا اندک سرمایهٔ باقیماندهام را هم نیست و نابود کنند.
چرا هیچ نقطهای درخشانتر از بقیه نبود
چرا اینجور شده بود؟ واقعاً چنین نقطهای وجود داشت؟
من با هر سبک و شیوهای معامله کرده بودم، پس چرا حتی تصادفی به آن نقطهٔ طلاییِ کذایی نمیرسیدم؟ هیچ نقطهای نسبت به نقاط دیگر طلاییتر یا اندکی درخشندهتر به نظر نمیرسید.
گاه فکر میکردم کسب سود در این بازارِ افسارگریخته از توان من و دار و دستهٔ بزرگی از دوستانم که هرکدام بهصورت چریکی با بازار در حال نبرد بودند خارج است. چیزی که آن موقع اسمش را نمیدانستم، همان عدم قطعیت و ابهام بود: در لحظهٔ تصمیم، اطلاعاتی که لازم دارید هنوز ساخته نشده است.
هرچه بیشتر میدانستم، راه طولانیتر میشد
قواعد سرمایهگذاری در این بازار با بازارهای دیگر فرق میکرد. این اولین جایی بود که هرچه دانش و تجربهٔ بیشتری میاندوختم، راهم طولانیتر میشد. این دانش و تجربه تنها ویژگی مهمی که داشت این بود که مرا قادر میکرد هرچه بیشتر خودم را در مقصر جلوه دادنِ بازار مجاب کنم.
هر بار به بهانهای شکستهایم را توجیه میکردم. برای فرار از مسئولیتِ شکستها ترجیح میدادم اینطور فکر کنم که گاهی ارزها و سهام در وضعیت نامناسب قرار گرفتهاند، یا الگوهای درجهیکِ بازار بهصورت علنی به من خیانت میکنند. گاهی هم کائنات مرا از دیدن نقاط طلاییِ منحصربهفرد محروم میکرد. اینکه تریدینگ سادهترین راه به نظر میرسد و سختترین از آب درمیآید، دقیقاً از همینجا شروع میشود.
وسواس نقطهٔ ورود
در اوایل ورودم به این بازار تمام تمرکز و توجهم به پیدا کردن نقاط ورود معطوف بود. از هر موقعیت نصفهونیمهای در ذهن خودم یک نقطهٔ طلاییِ ورود میساختم، و اگر سریع دل به دریای معامله نمیزدم خودم را آدم متضرری میدانستم. کارنامهام پر شده بود از اعداد ریز و درشتِ سود و زیان؛ کشکولی از سبکهای معاملاتیِ مختلف و غیرهمگن که جز پیچیده کردن اوضاع به هیچ کار دیگری نمیآمد.
چیزی که آن روزها اصلاً به آن فکر نمیکردم این بود که هر ورود یک خروج هم دارد. تمام قاعدهام برای بیرون آمدن از معامله این بود که ببینم دلم طاقت میآورد یا نه — و ضرر کردن هم مهارتی است که من هیچوقت رویش کار نکرده بودم.
همه از «سیستم» حرف میزدند، هیچکس توضیحش نمیداد
آن روزها همهجا در مورد سیستم میشنیدم. هر کسی از یک سیستم جامع و بینقص صحبت میکرد، اما هیچکس قادر به ارائهٔ توضیح درستی نبود. وقتی پای صحبت به میان میآمد، همه داشتند از استراتژی شخصی خود در بازار حرف میزدند که همه و همه به نقطهٔ ورود ختم میشد.
همهچیز مربوط به یک موقعیت خرید و فروش بود، نه یک نگاه سیستماتیک. وقتی به سراغ آدمهای استخوانخردکردهای میرفتم که نظراتشان را از دل کتابها میخواندم، همهچیز بهیکباره دگرگون میشد. تقریباً هیچکدامشان از روش شخصیِ معاملاتیِ خود حرفی نمیزدند و نقطهٔ ورود و خروجِ از پیش تعیینشدهای را در قالب یک استراتژیِ معین تجویز نمیکردند.
همین الگو در جای دیگری هم دیده میشود: وقتی میپرسیم آیا مدیران پورتفوی از میانگین بازار بهتر عمل میکنند، جوابی که از داده درمیآید دربارهٔ نقطهٔ ورودِ آنها نیست، دربارهٔ فرآیندشان است. تجربههای معاملهگران آپشن هم همین را میگویند.
آن یک قانون
همه به نوعی این جمله را فریاد میزدند:
در این وانفسای شکستهای جبرانناپذیر که حاصل پیروی از قوانین تحلیل فاندامنتال و تکنیکال بود، بزرگان بازار با هر زبانی از یک قانون اساسیِ بزرگ نام میبردند:
قوانین خودت را بساز و از آن پیروی کن.
برگرفته از کتاب بورس باز
این جمله در نگاه اول شبیه یک شعار است، ولی فرقش با «نقطهٔ طلایی» دقیقاً همان چیزی است که نمودار بالا نشان میدهد: نقطهٔ ورود را فقط بعد از معامله میشود قضاوت کرد، ولی قاعده را میشود قبلش نوشت. قاعده چیزی است که در لحظهٔ تصمیم در دست دارید.
و قاعدهای که نوشته نشود، قاعده نیست. سادهترین شکلِ عملیِ همین جمله ژورنالنویسی معاملات است: قاعده را قبل از معامله بنویسید و بعد بسنجید که پیرویش کردهاید یا نه. اگر میخواهید ببینید یک معاملهگر حرفهای این کار را چطور انجام میدهد، کتاب قوانین معاملهگری کل حرفش همین است.
خطرِ ندانستنِ این تفاوت، از دست دادنِ یک فرصت نیست — این است که سالها کارنامهای پر از معامله جمع کنید و در پایانش هیچ چیزی برای یاد گرفتن نداشته باشید، چون هیچکدام از آن معاملهها قاعدهای نداشتند که بشود درست یا غلط بودنش را سنجید.
وقتی قاعدهتان نوشته شد، دیدهبان آپشن جایی است که میشود همان قاعده را روی کل تابلو اجرا کرد — بهجای اینکه دنبال نقطه بگردید، شرطهایتان را مینویسید و بازار خودش موارد منطبق را جلویتان میگذارد.